برگ پاییزی
برگ زرد پاییزی، به سختی تقلا می کرد تا خود را از درخت جدا کرده، به برگی که ساعاتی پیش روی زمین افتاده بود برساند. در سوز سرد زمستان، وصال، تنها امیدش بود. مرد جوان که پالتوی مشکی پوشیده بود و چشمهایش از اشک و نوک بینی اش از سرما قرمز شده بود، فقط به آخرین جمله ی دخترک فکر می کرد که گفته بود دیگر نمی خواهد او را ببیند. او وقتی از کنار درخت سربه فلک کشیده آرام می گذشت، نفهمید که پا روی تنها امید برگی روی درخت می گذارد. تنها درخت بود که هر روز شاهد لگدمال شدن امیدها و آرزوها بود.


وقتي گريبان عدم، با دست خلقت مي دريد
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد



آن زمان که بارش بی وقفه ی درد سقف کوتاه دلت را خم کرد ، بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد!