دیوانگی
وقتي گريبان عدم، با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تـُرا، پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز ترا، در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تـُُرا، با اشك هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانــــــــگي و عاقلي
يك آن كه من عاشق شدم، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانـــگي و عاقلي




+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 15:15 توسط سیندرلا
|
آن زمان که بارش بی وقفه ی درد سقف کوتاه دلت را خم کرد ، بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد!